تبليغاتX
فریاد پاییز


فریاد پاییز

به نام خدایی که فرمانروای دهکده ی تنهایی منه

حُسن باران اینست که زمینی است ولی آسمانی شده است

و به امداد زمین می آید

حُسن باران اینست که مرا میبرد از خویش به عشق

و مرا برمیگرداند از عشق به خویش

شعر میخواند در گوش من آرام  آرام

هیچ میدانی این قطره که بر گونه ی زیبای تو ریخت از کجا آمده بود؟

از کدام اقیانوس از کجای عالم؟ و چه راهی پیموده ست؟

هیچ میدانی این قطره که بر گوشه ی لبخند تو ریخت

آه و اندوه کدامین ماهی ست که به تور افتاده است

اشک لبخند کدامین ماهی ست که رها شده از تور

پیک و پیغام کدامین گوهر در صدف زندانی ست

از کنار باران سهل و آسان مگذر

ابر اقیانوسیست که سفر میکند از غرب به شرق

باز از شرق به غرب و تمام عالم را می پیماید با همت باد

هیچ میدانی آیا ابر کالاسکه ی نوزاد همین باران است ؟

که به ما میبارد در لحظه ی خویش!

حُسن باران اینست که تبسم دارد

گرد غم از همه چیز از همه جا میگیرد

هر جا بر همه کس میبارد

و تعلق دارد به جهانی از عشق

حُسن باران اینست که ترنم دارد و غُرُق میکند عالم را با آمدنش

و در پنجره ی دل ها را میکوبد

و به ما می گوید  برخیز بیا

و به می گو ید برخیز ببین

و به ما می گوید منشین برو

و به من می گوید بنشین بنویس

امشب از عالم عشق باز مهمان دارم

در دل تیره ی شب

در دل خسته ی من باز هم مهمانیست

 چون هوا بارانیست

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22:23 توسط دختر پاییز| |

کوچه های انتظار و غربت و تنهایی و وحشت را گذراندم

 تا به بن بستی رسیدم که نوشته بود :

تو ای ساده ی غریب راه را اشتباه آمدی!!!!

کاشکی میشد اگه قراره آخر هر چیزی بگیم خدانگهدار برای همیشه ، همون اول بگیم که نه شکستنی باشه نه دلتنگی. مگنه؟


زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت

در اتاقی که به اندازه ی تنهائیست

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

 فروغ فرخزاد


نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 21:45 توسط دختر پاییز| |

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 14:8 توسط دختر پاییز| |

باران می بارد ، آری باران پاییزی می بارد. مدتها بود عطش باران داشتم و اکنون از حضورش سیراب سیرابم . چترم را میبندم و برعکس مردم که از باران فرار میکننند تا مبادا خیس شوند ، آرام آرام قدم میزنم تا از باران پاییزی خیس خیس شوم. نسیم خوش بوی پاییز ، لرزش ابرهای پاییزی و رعدو برق ، بازی باران و برگها ، مرا به لحظه هایی از زندگی برده اند که سرخوش تر از هر لحظه ای هستم. عمیق نفس میکشم تا روح پاییز در وجودم زنده تر شود. آری این پاییز و بارانش سرمشق زندگی هستند. بارانی از لطف و رحمت خداوند. آسمان در پاییز فریاد می کند تا همنوای فریاد دلهای پاییزی کسانی شود که مدتهاست منتظر این چنین فریادهایی بودند. چشمان پاییز اشک آلود شدند تا اشکهای پاییزی کسانی را پنهان کند که هیچ دستی نبود تا این اشکها را پنهان نماید. پاییز یعنی مستی و عاشقی ، پاییز یعنی تجدید بندگی، پاییز یعنی همه چیز

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 16:1 توسط دختر پاییز| |

وقتی به اوج غم و درد میرسم به خیلی چیزا پی میبرم. به اینکه باید فراتر از دیگران باشم تا بتونم غم ها رو تحمل کنم برعکس چیزی که توی آپ قبلیم گفتم. باید فراتر از اون چیزی بشم که الان هستم. آره سخته تحمل غم و درد ولی من میخوام جنگیدن و مبارزه کردن رو یاد بگیرم. پاییز خیلی چیزای خوبی بهم داره یاد میده. پاییز امسال برای من متفاوترین پاییزه. اینکه غم و درد هست به خاطر وجود پاییز نیست این غریزه ی ما آدماست که هم گاهی اوقات بخندیم هم گاهی اوقات غمگین باشیم حالا بر اساس زندگی اشخاص این غم ها و خنده ها کم و زیاد میشه. پس اگر من از غم مینویسم در وبلاگم بر این اساس نیست که پاییز مسبب این غم و غصه ست. دلم می خواد فریاد بزنم ولی سکوت میکنم .


نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 17:18 توسط دختر پاییز| |

چشمام چندین ساله بارونیه. قلبم خیلی وقته شکسته ولی هر روز صدای شکستنش بلندتر میشه. چشمام میسوزه . دستام خسته شده از بس تنها مونده. صدام گرفته از بس فریاد زدم. فریادهای پاییزی من دیگه خسته شدن. از این زندگی که فقط هر روز و هر شب غم ها و غصه هاش بهم سلام میکنن خسته شدم.  منم آدمم مثل همه ی آدما چیزی فراتر از کسی نیستم که بتونم این همه غصه رو تحمل کنم. فقط آرزومه یه لحظه زندگی کنم. فقط یه لحظه چیز زیادیه؟ چرا باید من این همه بدبختی رو تحمل کنم؟

 

 

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 18:25 توسط دختر پاییز| |

صدا می آید صدای شکستن قلبی می آید ، صدای خسته ی قدم هایی می آید که از ایستادن و قدم زدن خسته شده. صدا می آید صدای ناله های دختری غریب در پاییزستان. صدا می آید صدای دعای مادر به هنگام نماز. صدا می آید صدای متولد شدن نوزاد. صدا می آید صدایی حاکی از التماس و بخشش. فریاد پاییز چقدر قشنگه!

کاشکی میتونستم یه جایی برم که هیچ صدایی نیاد تا کمی روحم آروم بشه.

کاشکی میشد پرواز کنم..................


دنیای ما غرق صداهاست و فریادها. خدا چقدر مهربونه که همه ی این فریادها و صداها رو با حوصله گوش

 میده و درکمون میکنه ولی ما وقتی یه صدا به طرفمون میاد که میگه کمکم کن هیچ عکس العملی نشون

 نمیدیم اون صدا حتما نباید با گفتار باشه با چشم ها هم میشه خیلی چیزا رو گفت ما آدما گاهی وقتها خیلی

 سنگ دل میشیم.

 


نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:29 توسط دختر پاییز| |

این روزها عجیب هوای نوشتن دارم. این روزها عجیب دلتنگم . این روزها عجیب چشمانم به انتها چشم دوخته . این روزها عجیب دستانم برای نوشتن له له میزنند. این روزها عجیب دلتنگ همه چیزم. همه چیز. این روزها عجیب گریه میکنم و عجیب فریاد میزنم. نمیدانم چرا روحم در انتظار پایان لحظه هاست. نمیدانم چرا این قلب پرتشویش و دردناکم آرام نمیگیرد . این روزها عجیب قلبم از درد به خود میپیچد.این روزها عجیب قلبم تیر میکشد.  این روزها عجیب از خیلی ها دلم گرفته.این روزها عجیب ناله میکنم . این روزها دلتنگم ، دلتنگ برای همه چیز و همه ی کسانی که از من دورند.

و عجیب این روزها این شعر را زمزمه میکنم:

آيا اين تويي اي سرنوشت من!
كه در پي تو ارابه ها و مردگان در تكاپويند
و براي ما در راه دام مي گسترند و لبخند ها را به سرقت مي برند
و اين بيشه ها را غرق در تيرگي مي كنند / گنجشك هايي به آشيان
و تو با بيل مي كوبي / بر دروازه سپيده دم
تا در مهمان خانه هاي اين شهر كه خود مرده و بهارش نيز مرده
گور مرا
حفر کنی


میخواستم از طریق وبلاگم به یه دوست عزیزی که ازم دوره سلام کنم.فاطمه ی مهربونم که حتی کوچکیترین خبری ازش ندارم. توی وبلاگشم که جدیدا آپ گذاشته. نمیدونم وبلاگش چی شده که حتی نمیشه براش کامنت بزارم.دلم خیلی براش تنگ شده. کنار این همه غصه و درد من ، دلتنگی دوستمم هم هست.خیلی بهش مدیونم. میخوام تا این قلب درد کاری دستم نداده باهاش بحرفم. دلخوشیم به دوستای وبلاگم اینه که از طریق وبلاگ ازشون باخبرم ولی فاطمه ی مهربونم حتی نمیتونم براش کامنت بزارم. نمیدونم این همه دوری و سختی سزای ما دوتاست؟. میخواستم بهش بگم از اینجا که، هر جا که هستی من همیشه به یادتم و این ترانه ی وبلاگمو بهت تقدیم میکنم. از این ترانه ی وبلاگم خاطرات زیادی دارم شاید توهم باید توی لیست تقدیمیای این ترانه بزارم. مراقب خودت باش فاطمه ی مهربونم(کلبه ی تنهایی). به امید دیدار


ببخشید که کسی رو برای آپم خبر نکردم چون این روزها واقعا 

مشغله هام زیاد شده به بزرگی خودتون منو ببخشید 


نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 16:24 توسط دختر پاییز| |

 پرندگان کوچ کردند و رفتند . پاییزستانم شاهد وداع پرندگانی ست که با ما کردند و من برایشان دست تکان

 میدهم و میگویم به امید دیدار. سکوت بر پاییزستانم حاکم شد و فقط گاه بی گاه صدای شکستن قلبهایی می

 آید . گاه بی گاه فریادهایی به گوش میرسد ، سوزناک و دلخراش. به پاییزستانم نگاه میکنم دلم گرفته در

 این پاییز. میخواهم پاییزستانم را خوب خوب ببینم . مردابهای پاییزستانم که با برگهای پاییزی مخفی شده

 اند و معلوم نیست در کجای پاییزستانند تا مرا به دام بندازند و معلوم نیست چه فریادها و آرزوهایی را به

 دام خود انداخته اند و نابود ساخته اند . میروم و ادامه میدهم تا به نیمکتهای پاییزی میرسم. آه چه

روزهایی که من در این نیمکتها توقف کرده ام و نشسته ام و به دوردستها فکر کرده ام. در آن سوی

پاییزستانم چشمه هاییست که هنوز جاری اند و جاری خواهند ماند. قایق نیمه کاره ی من کنار چشمه ست ،

نمیدانم زمانش چه موقعی فرا خواهد رسید که ساخت و سازش را به پایان برسانم. صدای خش خش برگها ،

نم نم باران ، بوی خوش گلهای داوودی ، صدای چشمه ، صدای خنده و گریه ، فریاد ها ، و آن کلبه ی پاییزی

 که روزها و شبها در آن شعرهای فروغ را زمزمه میکردم. درختان پرفروغ و با غرور پاییزستام همچون

گذشته ایستاده اند با رنگهای زرد و نارنجی و آتشی زیبای پاییز. درختان تنومندی که با فریادهای پاییزی من

 همچنان همراهند . درختانی که وقتی فریادهای مرا شنیدند لرزیدند اما قد خم نکردند و استوار ماندند. من

مثل پرنده ها رفیق نیمه راه نیستم که کوچ کنم و روم از پاییز بلکه تا آخرین روزهای زندگی ام در پاییزستانم

 خوهم ماند حال میخواهم پس از این همه دویدن و چرخیدن در پاییزستانم آرام و بی صدا همراه بافریادهای

 پاییزی ولی خاموش بر روی فرشهایی از جنس برگهای پاییزی دراز بکشم و چشمانم را ببندم و آرام گیریم

و منتظر باشم تا نسیم پاییزی روحم را نوازش کند شاید این قلب پرتشویش و دردناکم آرام گیرد. صدای تق

تق در می آید آری دوستان پاییزی ام هستند که آمدند فریاد های مرا بشنوند من به آنها میگویم این بار

نگویید خدانگهدار بلکه مثل من بگویید به امید دیدار.  

 

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 16:12 توسط دختر پاییز| |


Design By : Night Skin

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ