تبليغاتX
فریاد پاییز


فریاد پاییز

به نام خدایی که فرمانروای دهکده ی تنهایی منه

چه میگذرد در دلم

که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است

چه میگذرد در خیالم

که قُلقُل نور از رکایم به گوش میرسد

چه میگذرد در سرم 

 که جرجر طوفان بند شده ٬در گلویم میلرزد

سراسر نامها را گشتم و نام تو را پنهان کردم

میدانم شبی تاریک در پی است

و من به چراغ نامت محتاجم

طوفانهایی سر چهار راه ها ایستاده اند

و انتظار مرا میکشند و من به زورق نامت محتاجم

آفتاب سمت خانه ی تو گیج کرده ام گل آفتابگردان ونگوگ

حضور تو چون شمعی ته دره کافی است

که مثل پلنگی به دامن زندگی درافتم

قرص ماه حل شده در آسمان

چه میگذرد در کتابم که درختان بریده برمیخیزند

 کاغذ میشوند تا از تو سخن گویند

چه میگذرد در سرم

که بر نوک پا قدم برمیدارند ببر و خدا در خیالم

نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 17:40 توسط دختر پاییز| |

منو٬ خزان و تو ماندیم و چیزاها دیدیم

 از این درخت تناور نچیده ها چیدیم

منو ٬خزان و تو همزاد خانه ای کهنیم

خوش آن زمان که به یاد گذشته هم سخنیم

منو٬ خزان و تو عیش فراهمی داریم

در این سراچه ی قشلاق عالمی داریم

منو٬ خزان و تو  بر یک خیال پا بستیم

مُرید خاطره هستیم و عشق٬ تا هستیم

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 15:47 توسط دختر پاییز| |

نیمی از آنچه باید گفت ((ناگفته)) می ماند

تا بدین بهانه آن چه (( گفته شده )) است

با ((راز کاوی)) نهان آشنایان (( گفته)) می شود

(ناشناخته)


حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا کی بااین هر سه با تو دم زنم

(مولوی)


چه بسا ننوشتن سخت تر از نوشتن

نگفتن دشوارتر از گفتن

نساختن پیچیده تر از ساختن

تربیت نکردن موثرتر از تربیت کردن

یاد ندادن عمیق تر از یاد دادن

و اقدام نکردن موثرتر از اقدام کردن است.

(ناشناخته)


از (( هزار گفت)) یک معنا بر نخیزد اما از یک

((ناگفته)) باشد که  هزار (( راز نهفته)) برتابد.

(ناشناخته)


در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنود

زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

((مولوی))

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 15:51 توسط دختر پاییز| |

تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب

بدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند

آنگاه چه آتش ها در این کوه  برپا میکنم هر شب

تماشایی ست پیچ و تاب آتش ها

خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شب

برای یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب

چنان دستم تهی گردید ز گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها ها میکنم هر شب

تمام سایه ها را میکنم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب

دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب

 تا به کی دنبال مفهومی برای عشق میگردی

که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب


دوستان گل و با محبتم از اینکه برای خبر کردنتون به وبلاگم برای آپ جدید دیر خبرتون میکنم واقعا معذرت میخوام چون واقعا کمبود وقت دارم. شرمنده ی همتون هستم. تروخدا دعوا نکنید دیگه
نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 16:3 توسط دختر پاییز| |

حُسن باران اینست که زمینی است ولی آسمانی شده است

و به امداد زمین می آید

حُسن باران اینست که مرا میبرد از خویش به عشق

و مرا برمیگرداند از عشق به خویش

شعر میخواند در گوش من آرام  آرام

هیچ میدانی این قطره که بر گونه ی زیبای تو ریخت از کجا آمده بود؟

از کدام اقیانوس از کجای عالم؟ و چه راهی پیموده ست؟

هیچ میدانی این قطره که بر گوشه ی لبخند تو ریخت

آه و اندوه کدامین ماهی ست که به تور افتاده است

اشک لبخند کدامین ماهی ست که رها شده از تور

پیک و پیغام کدامین گوهر در صدف زندانی ست

از کنار باران سهل و آسان مگذر

ابر اقیانوسیست که سفر میکند از غرب به شرق

باز از شرق به غرب و تمام عالم را می پیماید با همت باد

هیچ میدانی آیا ابر کالاسکه ی نوزاد همین باران است ؟

که به ما میبارد در لحظه ی خویش!

حُسن باران اینست که تبسم دارد

گرد غم از همه چیز از همه جا میگیرد

هر جا بر همه کس میبارد

و تعلق دارد به جهانی از عشق

حُسن باران اینست که ترنم دارد و غُرُق میکند عالم را با آمدنش

و در پنجره ی دل ها را میکوبد

و به ما می گوید  برخیز بیا

و به ما می گو ید برخیز ببین

و به ما می گوید منشین برو

و به من می گوید بنشین بنویس

امشب از عالم عشق باز مهمان دارم

در دل تیره ی شب

در دل خسته ی من باز هم مهمانیست

 چون هوا بارانیست

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 22:23 توسط دختر پاییز| |

کوچه های انتظار و غربت و تنهایی و وحشت را گذراندم

 تا به بن بستی رسیدم که نوشته بود :

تو ای ساده ی غریب راه را اشتباه آمدی!!!!

کاشکی میشد اگه قراره آخر هر چیزی بگیم خدانگهدار برای همیشه ، همون اول بگیم که نه شکستنی باشه نه دلتنگی. مگنه؟


زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت

در اتاقی که به اندازه ی تنهائیست

دل من

که به اندازه ی یک عشقست

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

 فروغ فرخزاد


نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 21:45 توسط دختر پاییز| |

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 14:8 توسط دختر پاییز| |

باران می بارد ، آری باران پاییزی می بارد. مدتها بود عطش باران داشتم و اکنون از حضورش سیراب سیرابم . چترم را میبندم و برعکس مردم که از باران فرار میکننند تا مبادا خیس شوند ، آرام آرام قدم میزنم تا از باران پاییزی خیس خیس شوم. نسیم خوش بوی پاییز ، لرزش ابرهای پاییزی و رعدو برق ، بازی باران و برگها ، مرا به لحظه هایی از زندگی برده اند که سرخوش تر از هر لحظه ای هستم. عمیق نفس میکشم تا روح پاییز در وجودم زنده تر شود. آری این پاییز و بارانش سرمشق زندگی هستند. بارانی از لطف و رحمت خداوند. آسمان در پاییز فریاد می کند تا همنوای فریاد دلهای پاییزی کسانی شود که مدتهاست منتظر این چنین فریادهایی بودند. چشمان پاییز اشک آلود شدند تا اشکهای پاییزی کسانی را پنهان کند که هیچ دستی نبود تا این اشکها را پنهان نماید. پاییز یعنی مستی و عاشقی ، پاییز یعنی تجدید بندگی، پاییز یعنی همه چیز

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 16:1 توسط دختر پاییز| |

وقتی به اوج غم و درد میرسم به خیلی چیزا پی میبرم. به اینکه باید فراتر از دیگران باشم تا بتونم غم ها رو تحمل کنم برعکس چیزی که توی آپ قبلیم گفتم. باید فراتر از اون چیزی بشم که الان هستم. آره سخته تحمل غم و درد ولی من میخوام جنگیدن و مبارزه کردن رو یاد بگیرم. پاییز خیلی چیزای خوبی بهم داره یاد میده. پاییز امسال برای من متفاوترین پاییزه. اینکه غم و درد هست به خاطر وجود پاییز نیست این غریزه ی ما آدماست که هم گاهی اوقات بخندیم هم گاهی اوقات غمگین باشیم حالا بر اساس زندگی اشخاص این غم ها و خنده ها کم و زیاد میشه. پس اگر من از غم مینویسم در وبلاگم بر این اساس نیست که پاییز مسبب این غم و غصه ست. دلم می خواد فریاد بزنم ولی سکوت میکنم .


نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 17:18 توسط دختر پاییز| |


Design By : Night Skin

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین