فریاد پاییز
به نام خدایی که فرمانروای دهکده ی تنهایی منه
و به امداد زمین می آید حُسن باران اینست که مرا میبرد از خویش به عشق و مرا برمیگرداند از عشق به خویش شعر میخواند در گوش من آرام آرام هیچ میدانی این قطره که بر گونه ی زیبای تو ریخت از کجا آمده بود؟ از کدام اقیانوس از کجای عالم؟ و چه راهی پیموده ست؟ هیچ میدانی این قطره که بر گوشه ی لبخند تو ریخت آه و اندوه کدامین ماهی ست که به تور افتاده است اشک لبخند کدامین ماهی ست که رها شده از تور پیک و پیغام کدامین گوهر در صدف زندانی ست از کنار باران سهل و آسان مگذر ابر اقیانوسیست که سفر میکند از غرب به شرق باز از شرق به غرب و تمام عالم را می پیماید با همت باد هیچ میدانی آیا ابر کالاسکه ی نوزاد همین باران است ؟ که به ما میبارد در لحظه ی خویش! حُسن باران اینست که تبسم دارد گرد غم از همه چیز از همه جا میگیرد هر جا بر همه کس میبارد و تعلق دارد به جهانی از عشق حُسن باران اینست که ترنم دارد و غُرُق میکند عالم را با آمدنش و در پنجره ی دل ها را میکوبد و به ما می گوید برخیز بیا و به می گو ید برخیز ببین و به ما می گوید منشین برو و به من می گوید بنشین بنویس امشب از عالم عشق باز مهمان دارم در دل تیره ی شب در دل خسته ی من باز هم مهمانیست چون هوا بارانیست تا به بن بستی رسیدم که نوشته بود : تو ای ساده ی غریب راه را اشتباه آمدی!!!! کاشکی میشد اگه قراره آخر هر چیزی بگیم خدانگهدار برای همیشه ، همون اول بگیم که نه شکستنی باشه نه دلتنگی. مگنه؟
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آویخت در اتاقی که به اندازه ی تنهائیست دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان فروغ فرخزاد
روزی از روزها ،
دکتر علی شریعتی چشمام چندین ساله بارونیه. قلبم خیلی وقته شکسته ولی هر روز صدای شکستنش بلندتر میشه. چشمام میسوزه . دستام خسته شده از بس تنها مونده. صدام گرفته از بس فریاد زدم. فریادهای پاییزی من دیگه خسته شدن. از این زندگی که فقط هر روز و هر شب غم ها و غصه هاش بهم سلام میکنن خسته شدم. منم آدمم مثل همه ی آدما چیزی فراتر از کسی نیستم که بتونم این همه غصه رو تحمل کنم. فقط آرزومه یه لحظه زندگی کنم. فقط یه لحظه چیز زیادیه؟ چرا باید من این همه بدبختی رو تحمل کنم؟ کاشکی میتونستم یه جایی برم که هیچ صدایی نیاد تا کمی روحم آروم بشه. کاشکی میشد پرواز کنم..................
دنیای ما غرق صداهاست و فریادها. خدا چقدر مهربونه که همه ی این فریادها و صداها رو با حوصله گوش میده و درکمون میکنه ولی ما وقتی یه صدا به طرفمون میاد که میگه کمکم کن هیچ عکس العملی نشون نمیدیم اون صدا حتما نباید با گفتار باشه با چشم ها هم میشه خیلی چیزا رو گفت ما آدما گاهی وقتها خیلی سنگ دل میشیم.
و عجیب این روزها این شعر را زمزمه میکنم: آيا اين تويي اي سرنوشت من! میخواستم از طریق وبلاگم به یه دوست عزیزی که ازم دوره سلام کنم.فاطمه ی مهربونم که حتی کوچکیترین خبری ازش ندارم. توی وبلاگشم که جدیدا آپ گذاشته. نمیدونم وبلاگش چی شده که حتی نمیشه براش کامنت بزارم.دلم خیلی براش تنگ شده. کنار این همه غصه و درد من ، دلتنگی دوستمم هم هست.خیلی بهش مدیونم. میخوام تا این قلب درد کاری دستم نداده باهاش بحرفم. دلخوشیم به دوستای وبلاگم اینه که از طریق وبلاگ ازشون باخبرم ولی فاطمه ی مهربونم حتی نمیتونم براش کامنت بزارم. نمیدونم این همه دوری و سختی سزای ما دوتاست؟. میخواستم بهش بگم از اینجا که، هر جا که هستی من همیشه به یادتم و این ترانه ی وبلاگمو بهت تقدیم میکنم. از این ترانه ی وبلاگم خاطرات زیادی دارم شاید توهم باید توی لیست تقدیمیای این ترانه بزارم. مراقب خودت باش فاطمه ی مهربونم(کلبه ی تنهایی). به امید دیدار
ببخشید که کسی رو برای آپم خبر نکردم چون این روزها واقعا مشغله هام زیاد شده به بزرگی خودتون منو ببخشید پرندگان کوچ کردند و رفتند . پاییزستانم شاهد وداع پرندگانی ست که با ما کردند و من برایشان دست تکان میدهم و میگویم به امید دیدار. سکوت بر پاییزستانم حاکم شد و فقط گاه بی گاه صدای شکستن قلبهایی می آید . گاه بی گاه فریادهایی به گوش میرسد ، سوزناک و دلخراش. به پاییزستانم نگاه میکنم دلم گرفته در این پاییز. میخواهم پاییزستانم را خوب خوب ببینم . مردابهای پاییزستانم که با برگهای پاییزی مخفی شده اند و معلوم نیست در کجای پاییزستانند تا مرا به دام بندازند و معلوم نیست چه فریادها و آرزوهایی را به دام خود انداخته اند و نابود ساخته اند . میروم و ادامه میدهم تا به نیمکتهای پاییزی میرسم. آه چه روزهایی که من در این نیمکتها توقف کرده ام و نشسته ام و به دوردستها فکر کرده ام. در آن سوی پاییزستانم چشمه هاییست که هنوز جاری اند و جاری خواهند ماند. قایق نیمه کاره ی من کنار چشمه ست ، نمیدانم زمانش چه موقعی فرا خواهد رسید که ساخت و سازش را به پایان برسانم. صدای خش خش برگها ، نم نم باران ، بوی خوش گلهای داوودی ، صدای چشمه ، صدای خنده و گریه ، فریاد ها ، و آن کلبه ی پاییزی که روزها و شبها در آن شعرهای فروغ را زمزمه میکردم. درختان پرفروغ و با غرور پاییزستام همچون گذشته ایستاده اند با رنگهای زرد و نارنجی و آتشی زیبای پاییز. درختان تنومندی که با فریادهای پاییزی من همچنان همراهند . درختانی که وقتی فریادهای مرا شنیدند لرزیدند اما قد خم نکردند و استوار ماندند. من مثل پرنده ها رفیق نیمه راه نیستم که کوچ کنم و روم از پاییز بلکه تا آخرین روزهای زندگی ام در پاییزستانم خوهم ماند حال میخواهم پس از این همه دویدن و چرخیدن در پاییزستانم آرام و بی صدا همراه بافریادهای پاییزی ولی خاموش بر روی فرشهایی از جنس برگهای پاییزی دراز بکشم و چشمانم را ببندم و آرام گیریم و منتظر باشم تا نسیم پاییزی روحم را نوازش کند شاید این قلب پرتشویش و دردناکم آرام گیرد. صدای تق تق در می آید آری دوستان پاییزی ام هستند که آمدند فریاد های مرا بشنوند من به آنها میگویم این بار نگویید خدانگهدار بلکه مثل من بگویید به امید دیدار.
شبی از شب ها ،
خواهم افتاد و خواهم مرد ،
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .
تا هرچه دورتر بیفتم ،
تا هرچه دیرتر بیفتم ،
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
افتاده باشم و جان داده باشم ،
همین .



كه در پي تو ارابه ها و مردگان در تكاپويند
و براي ما در راه دام مي گسترند و لبخند ها را به سرقت مي برند
و اين بيشه ها را غرق در تيرگي مي كنند / گنجشك هايي به آشيان
و تو با بيل مي كوبي / بر دروازه سپيده دم
تا در مهمان خانه هاي اين شهر كه خود مرده و بهارش نيز مرده
گور مرا حفر کنی

| Design By : Night Skin |

